تبليغاتX
مثل من باش






















مثل من باش

بهانه نیار و بمان




من تو دریای جنونت


دل دادم به آسمونت


بادبونامو  سپردم


به نگاه مهربونت


گم شدم تو دل بارون


با یه حال عاشقونه


تو که گفتی نمیدونی


پس بگو آخ کی می دونه


مگه نرخ خوبی چنده ؟


که با برگای برنده


تو به این راحتی سوختی


مگه تو نگفته بودی !

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:26 توسط سارا| |



با عرض سلام خدمت دوستان عزیز سال نو


بر همه ی شما عزیزان مبارک 


بوی عیدی بوی تو


بوی کاغذ رنگی


بوی تند تپش قلب من از دیدن تو


بوی عطر با تو رفتن توی یک خونه ی نو


فکر یک هدیه ی جالب که بگیرم واسه تو


بوی گل سلام تو که پر می گیره تو فضا


بوی قهوه بوی عکس


دو تا فنجون برعکس


با اینا زمستون سر می کنم


با اینا...



نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 10:57 توسط سارا| |



دلم می خواد اون جا برم که همه جا آب باشه


تا نرسه دستی به من !


دلم  می خواد دور و برم هزار تا گرداب باشه


من دیگه سرنوشتم و به دست فردا نمی دم


لحظه به لحظه دلم و به آرزوها نمی دهم


می خوام غبار تنم و را پاک کنم پاک کنم


خاطره های خاکیم و خاک خاک کنم


قصه ی دل کندنم و را موجای دیا می دون


شکستن بغض منو فقط حبابا می دون


رودخونه ها رودخونه ها منم می خوام راهی بشم


برم به دریا برسم ماهی بشم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 15:51 توسط سارا| |


آدم های بزرگ همیشه بزرگ می مانند


علاوه بر آن کمک می کنند ،الگو می دهند ،


نمونه می شوند برای این که دیگران  بزرگ باشند ،


بزرگ زندگی کنند و


نقشی فراتر ازمحدوده ی زندگی خویش بیافریند


آن ها آموختند که در ظرف زمانه ی خویش اسیر نشوید


به آینده فکر کنید


و هر لحظه را به فکر خلق لحظه ای جدید باشید


تا موثرتر و مفیدتر باشید


آدم های بزرگ با تمام وجود به کارشان عشق می ورزیدند


و همین عشق بود که موفقیت شان را رقم زد


دکتر علی شریعتی درباره ی عشق می گوید :


اگر عشق نبود


به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم ؟


کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم ؟


اگر عشق نبود پیش از این مرده بودیم ...


این تعبیر دقیق و عمیق درباره ی عشق را می توان در کار


این انسان بزرگ زیاد دید 


چیزی برای نوشتن نمانده است


کلمات گویای همه چیز هستند


گویای بزرگی ،


راز موفقیت و جاودانگی ،


کاش از این واژه ها بیشتر بیاموزیم ...!

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 9:54 توسط سارا| |



تو را ای چشم ، یادت هست می گفتم


ببین آیات پاک مهربانی را


شقایق را تماشا کن


نظر بر آسمان افکن


تو را ای گوش ، یادت هست می گفتم ، صدای آه می آید


نگفتم من سکوت مردمان را هم شنیدن ، رسم زیباییست


نگفتم ناله های نیمه شب ها


با مناجات سحر ، پیوند خواهد خورد


تو را ای لب ، نگفتم من سلامی کن


به لبخندی ، گره از ابروان بسته ای وا کن


کلام مهربانی را ، تو احیا کن


تو را ای دست ، یادت هست می گفتم


شکسته بال قمری را دوایی نه


به آبی ، تکه نانی ، یاکریمی را پذیرا شو


تو نشکن ، بازوان سبزو زیبای درخت و قامت گل را


تو را ای دل ، نگفتم مهربانی کن


ببخشا ، رحم کن ، با مردمان ، زین پس مدارا کن


نگفتم عاشقی ، رسم خوشایندی ست ، عاشق شو


تو را گفتم ، نگفتم ، دلبری آیین خوبان است


نگفتم دل شکستن ، کار خوبی نیست


تو را گفتم که راه بی خدا ، آغاز پایان است


نگفتم من ، فرو افتاد گان را هم ، خدایی هست


سرآغاز بدی ، پایان خوبی هاست


بخواه از او ، که روشن سازد این راه رسیدن تا خودش ، با نور


به چشم و گوش و دست و قلب من رنگ خدایی زن


خلیفه بودنش را یاد من آور


دل و اندیشه و کردار من ، زین پس خدایی کن


خلاصه


روح زیبای خدا در خاک سرد و تیره


زین پس مرحمت فرموده


این مخلوق اشرف را


تو، آدم کن  


نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 10:52 توسط سارا| |




السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین



بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته


بزن تار و بزن تار


بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار


بزن تار بزن تار



نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 9:59 توسط سارا| |




سلام امروز می خوام درباره ی دود  دود  و  دود  بنویسم

 

راستش اگر یک روز  کامل از این اتوبان بسیج یا


نمی دونم افسریه خودمان چند بار بروید و بیایید


به طور حتم دچار سرطان  ریه می شوید


یا حداقل  دچار  سرطان خون می شوید شک نکنید


واقعا حیف نیست


این منوکسید ها ی زیبا وسیاه رنگ بلا استفاده باقی بمانند


اگر می شد از این ها اکسیژن  تولید کنند مطمئن باشید


از همین اتوبان  کل دنیا اکسیژنش فول می شد


نخندید واقعیت زندگی تلخ کلان شهر بزرگ تهران


حرفی برای گفتن ندارد


این حرف های تکراری هیچ فایده ای ندارد


این دودهای  زیاد هیچ تغییری  در رفتار و دلسوزی مردم ندارد


هیچ کس به فکر کسی نیست حتی خودمان


پس من می خواهم مخترع شوم


و از  این دودهای زیاد همین یک اتوبان


کلی استفاده کنم و اکسیژن تولید کنم


البته قبلش حتما باید وام بگیرم


کسی از دوستان  وام می ده ؟


خواهش می کنم باید جان میلیون ها  هم وطن کمک کنید


به خدا حیف است این همه دود بی نتیجه به هوا برود


تازه خواندم که دود این ماشین ها خطر حمله ی


قلبی را تا 6 ساعت افزایش می دهد


به خدا حیف است یکی دست به کار بشه


البته برای کم شدن جمعیت این شهر بزرگ


 این دودها خالی از لطف نیست


دیگر روزهای  زوج و فرد هم دیگر فایده ای ندارد 



البته  قابل توجه دوستان  ماشین  بالایی  اصلا دود نداره


فقط خوشگله


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 14:16 توسط سارا| |


چیزی  که این روز ها  رواج دارد


متأسفانه  صحبت کردن درباره ی دیگران است


و کسی  برایش مهم نیست


که  آیا طرف غایب ،  راضی هست یا نه !


به قول  جوانان  امروزی


نقل هر مجلس  و دور هم جمع شدن  به همین حرفاست


که فلانی  چکار کرد و چکار نکرد .


ولی  باید توجه داشت که فقط لحظه ای


خودتان را جای  شخص غایب بگذارید آن وقت می بینید


که اصلا خوشتان نمی آید دیگران پشت سرتان حرف بزنند


  و معمولا چیزی که رایج است


حرف منفی زدن است نه تعریف و تمجید از طرف غایب !


اگر بگویید نه برایتان مهم نیست


پس یا آدم صادقی با خود  نیستید یا اصلا .... بماند .


پس کمی انصاف !


شاید اعتقادات فقط به  حرف و شعار رسیده باشد


اما سعی کنیم فقط کمی ، آن هم کمی ، رعایت کنیم 


تا مکافات روزگار کمتر برایمان پیش آید


و دعاهایمان  بیشتر به خدایی که اعتقاد داریم  برسد


و مستجاب شود 


به قول  دوستی ....


برو  لوطی  بر لقمه ی خود گاز  بزن   


                      کم  پشت سر خلق  خدا  ساز بزن

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 17:9 توسط سارا| |





چشم خمار خویش را بر همه باز می کنی


نوبت ما که می شود این همه ناز می کنی


 یا حق

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 12:48 توسط سارا| |


نه مُرادم ، نه مُریدم ، نه پیامم ، نه کلامم ، نه سلامم ،


نه علیکم ، نه سپیدم ، نه سیاهم ،


نه چنانم که تو گویی ،


نه چنینم که تو خوانی ،


نه آن گونه که گفتند و شنیدی ، نه سماعیم ، نه زمینم ،


نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم ، نه سرابم ،


نه برای دل تنهایی تو  جام شرابم ،


نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم ، نه فرستاده ی پیرم ،


نه بهر خانقه و مسجد ومیخانه فقیرم ،


نه جهنم ، نه بهشتم ،


نه چنین است سرنوشتم ،


این سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ،


بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ،


حقیقت نه به رنگ است و نه بو ،


نه به های است و نه هو ،


نه به این است و نه به او ، نه به جام است وسبو،


گر به این نقطه رسیدی


به تو سربسته و در پرده بگویم ،


تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را ،


آن چه گفتند و سرودند ، تو آنی ،


خود تو جان جهانی  ،


گر نهانی و عیانی ، تو همانی که همه عمر ،


به دنبال خودت نعره زنانی ،


تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی ،


تو اسرار نهانی ، همه جا تو نه یک جای ، نه یک پای ،


همه ای ، با همه ای ، هم همه ای ، تو سکوتی ،


تو خود باغ بهشتی ! ملکوتی !


تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی ،


به تو سوگند که این راز شنیدی


و نترسیدی و بیدار شدی ،


در همه افلاک خدایی ، نه که جزیی ،


نه چون آب در اندام سبویی ،


خود اویی ، به خودآی ،


تا به درخانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی ،


و به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی


و گل وصل نچینی ! به خود آ !         


نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 12:0 توسط سارا| |

Design By : Night Melody