تبليغاتX
مثل من باش


مثل من باش

بهانه نیار و بمان

برف

 

 

 

دروغ مثل برف است تا می توانی روی آن سر بخور

 

چون یک روز آب می شود

 

 وگرمای خورشید همه چیز را آشکار می کند

نویسنده: سارا ׀ تاریخ: یکشنبه سوم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عید مهرگان

суфраи мехргонسفره ی مهرگان

 

 

عید مهرگان بر تمام ایرانیان به خصوص دوستان گلم

مبارک

نویسنده: سارا ׀ تاریخ: پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بی گناه

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

 

 بهاربيست                   www.bahar-20.com

سلام بر دوستان خوبم راستش یک سوال برایم پیش آمد ودوست دارم نظر شما را

بدانم

 

 

 

بی گناه پای دار می رود

 

 اما سر او بالای

 

دار نمی رود

 

نظر شما چیه ؟

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نویسنده: سارا ׀ تاریخ: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

جوجه می خری ؟

 

 

جوجه مى خرى ؟

 

هميشه با تمام شدن درس ومدرسه وآمدن تعطيلات   تابستانه بعضى  از بچه ها هوس جوجه و 

 

اردك  به سرشان مى زند چرا كه معمولا يك   حيوان زنده ى مى تواند   ساعات   تفريح  بچه

 

ها را پر كند وهميشه با پايان يافتن امتحانات مى توان اين جوجه هاى   رنگارنگ  و  يا   

 

رسمى را در پرنده فروشى ها  يا  دست فروش ها   ديد كه اغلب اين جوجه ها   بيمار و غير

 

قابل رشد مى باشند  والدين بچه ها خيال مى كنند اين جوجه هاى  بى آزار و تميز هستند   كه

 

مى توانند  بهترين سرگرمى   باشند غافل ازاينكه اين جوجه ها ممكن است باعث بيمارى هاى

 

مختلف شود كه عوارض آن در آينده  پديدارمى شود  گاهى وقتى علت خريدن جوجه را

 

ازوالدين مى پرسيم   در جواب مى گويند يك مدتى سر  بچه   گرم   است  وبعد  هم   جوجه   

 

مى ميرد و  همه چيز تمام مى شود وآن وقت اگر نميرد چه؟

 

در آن صورت بزرگ مى شود  و آن وقت مى شود از گوشت آن  استفاده كرد .  يك  جواب

 

كامل و   بدون نقص !   واقعا چنين است !   در حالى كه اين تفكر كاملا غلط است چرا كه   

 

يك   جوجه براى رشد احتياج    به مراقبت و  جاى مناسب دارد اين حيوانات   خانگى براى

 

سرگرمى    آفريده   نشدند تا چند وقتى زنده بمانند  و  اگر هم باقى   ماندند   شانس   آوردند   

 

كه البته شايد خورده   شوند كه اغلب ديده مى شود اين حيوانات كشته   نمى شوند   چون  بچه

 

به علت انس وعادت نمى تواند جوجه ى خود را غذاى شب ببيند  با تمام اين تفاسير  آيا   

 

فروش اين حيوانات ايراد ندارد؟ آيا   نبايد جلوى فروش آن ها    گرفته شود مگر در خانه هاى

 

امروزى   كه بيشتر آپارتمان نشينى است پرورش  جوجه كارى   درست   است !  آيا    

 

براى سرگرمى نمى توان از وسايل بازى آموزشى استفاده كرد  تا فرزندانمان  حرفه  و  يا

 

ضريب هوشى خود را بالا ببرند !   آيا  خريد جوجه ها   در محيط بسته ى   خانه   عامل

 

بيمارى نيست ؟   كثيفى آن از بين نمى رود    يا در گوشه و  كنار خانه مى توان كثيفى   

 

جوجه را ديد پس ... !

 

پس اگر به سلامتى فرزند خود اهميت مى دهيد   و  فقط كمى دلتان به حال اين جوجه هاى

 

زرد وزيبا مى سوزد آن ها را خريدارى نكنيد تا شايد جلوى يك سنت غلط گرفته شود كه

 

تابستان و   تعطيلات آمده است  وباید جوجه بخريم

 

در آخر توصيه مى كنم   واقعا به ا ين امرجدى  فكر كنيد وهمين امروز از آمدن بيمارى به

 

خانه جلوگيرى كنيد 

 

بر گرفته از مقاله ی خودم در روزنامه ایران  11/5/88

 

نویسنده: سارا ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

احترام بزرگترها کجا رفت

 

 

 

کجاست احترام ها !

 

يادش بخير آن موقعى كه بچه بودم ودست در دست مادر سوار

 

 اتوبوس هاى شلوغ مى شدم وآن وقت جوان ها  با  ديدن ما

 

سريع از  جا بلند مى شدند وصندلى خود را به مادرم  تعارف 

 

مى كردند حتى افراد كهنسال و  پير نيز با اين حس كه 

 

 در اتوبو س جايى براى نشستن هست سوار مى شدند

 

 و  بدون اين كه بر  روى پاهاى ناتوان خود بايستند  با

 

 تعارف جوان ها مى نشستند افسوس كه زمان مى گذرد

 

و  فقط  خاطراتى از گذشته بر جا مى گذارد كجا رفتند

 

حرمت ها ! كجا رفتند آن مهربانى ها واحترام   به بزرگ تر ها !

 

امروز با   پيشرفت  تمدن متأسفانه محبت ها كم شده است

 

و ديگر وقتى سوار وسايل نقليه   عمومى   مى شوى   ديگر

 

 جوانى صندلى خود را به مادر بچه دار نمى دهد ديگر كسى دست

 

چروكيده ى   پيرمردى   را نمى گيرد ديگر احساساتى نمانده است

 

و  محبت ها پنهان مانده اند چرا با پيشرفت به جلو

 

عواطف ومحبت را در گذشته جا گذاشته ا يم !

 

چرا جوان هاى امروز فراموش كردند كه احترام بگذارند !

 

 چرا اين همه بى عاطفگى به وجود آمده است !

 

 امروز وقتى سوار مترو مى شوى افراد مسن را

 

سر پا ايستاده مى بينيد كه هيچ جوانى به

 

حضور آن ها   اهميت  نمى دهند و خونسرد و  بى تفاوت

 

بر روى صندلى نشسته اند وخود را

 

 به گونه اى سرگرم كرده اند  كه  يا در حال بازى با

 

گوشى همراه هستند يا سرگرم روزنامه

 

خواندن وجزوء هاى  درسى هستند چرا نسل جديد تا  اين

 

 اندازه  بى تفاوت رفتار مى كند  چرا نگاه هاى خسته

 

سالمندان ديگر ارزش  ندارد انگار همه با هم غريبه شدند و

 

كسى هم وطن خود   را احساس نمى كند ديگر كسى

 

بچه ى كوچك چند ماه را در آغوش مادرش  كه گريه   مى كند

 

را نمى بيند مادرى كه سعى دارد كنترل ايستادن با داشتن

 

 طفلش حفظ  كند  و در دل آرزو مى كند كه كاش

 

يك نفر جايش را به او هديه دهد اما اين خيالى خام است

 

 و  تا رسيدن به ايستگاه از رحم وشفقت خبرى نيست

 

 وحال....تو اى  جوان امروزى فكر نكن كه هميشه دنيا به كام توست

 

چرا كه تو نيز روزى خواهان محبت و لطف ديگران هستى

 

 و آرزو مى كنى جوانى صندليش را به پاهاى خسته تو هديه دهد

 

مطلب از مقاله ی خودم روزنامه ی ایران

 

به در خواست دوستی تاریخ چاپ ۱۹/۳/۸۸

نویسنده: سارا ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


نویسنده: سارا ׀ تاریخ: یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سکوت

  

سکوت

 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم

 

که گویا قبل ازهرفریاد لازم است

 

 

 

 

 

نویسنده: سارا ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

اجناس تقلبی

 

اجناس تقلبی در همه جا هست

 

وقتى يك نفر از سفر خود به شهرهاى مرزى تعريف مى كند اولين فكرى كه در ذهن شما

 

روشن مى شود  اين است كه  چون آن شهر نزديك مرزفلان  كشور است پس قيمت كالاهاى

 

آن با شهر خود خيلى فرق مى كند اما باور كنيد تصورى غلط  است  چرا كه تجربه وسفر به

 

چندين شهر مرزى به من آموخته  كه ديگر گول و  فريب ،عنوان شهر مرزى را نخورم .

 

وقتى براى اولين باربه يكى از اين شهرها سفر كردم شور وحال عجيبى داشتم مثل همه فكر

 

مى كردم كه واى چه دنيايى خواهد بود چقدر قيمت ها شكسته شده اند وبااين تصور تا توانستم

 

هر آنچه را كه حس مى كردم جلوى ديدگانم زيباست ومى درخشد بى درنگ مى خريدم از

 

وسايل خانه بگيريد تا پوشاك وغيره ...!

 

اما بعد از بازگشت به شهر خود تمام  آن ذوق وشوق به ناآگاه  فروكش كرد ومن با يك حس

 

افسردگى   نابهنگام   روبه رو شدم   فكر مى كنيد علت اين تغييرحالت من چه بود ؟

 

خيلى واضح است شما هم اگر جاى من بوديد وبا چشم خود همان اجناسى كه خريده بوديد با

 

بهاى پايين تر مى ديديد دچار شوك مى شديد ابتدا باورم نشد وبيشتر اجناسى را كه خريده بودم  

 

تك به تك در مناطق مختلف شهر قيمت كردم وهربار با شنيدن قيمت هاى پايين و  تقلبى بودن

 

اجناس ، آب يخى بود كه بر سرم ريخته مى شد  و  در اين ميان شماتت وسرزنش هاى

 

نزديكان نيز ديگر تير خلاص براى  من بود. اما اين امر باعث نشد كه دست از سفر هاى خود  

 

بردارم وباز به چندين شهرهاى  ديگر مرزى سفر كردم واين بار با درايت كامل وچشمان باز

 

درست تصميم گرفتم وهر چه را كه عقلانى بود مى خريدم بر فرض مثال عينك آفتابى كه

 

قيمتش را مى دانستم در يكى از شهرها با تفاضل هزارتومان پايين تر يافتم .  خُب اين تفاوت

 

قيمت قابل قبول بود پس عينك را خريدم اما وقتى قيمت يك   جاروشارژى كه قيمت اصل آن به

 

چهل وشش هزارتومان   مى رسيد   در آن   شهر فقط   شانزده هزارتومان قيمت داشت  

 

 

فاصله ى بين دوقيمت معقول نبود همين طور وسيله اى ديگر كه   تفاوت قيمت آن به بيست

 

وهشت هزار تومان مى رسيد  ديگر جاى هيچ شكى  نگذاشت   فروشنده  قسم  مى خورد كه

 

اجناسش اصل بوده   و براى  ثابت كردن حرف خود مارك حك شده را نشان مى داد  

 

در جوابش فقط پوزخندى زدم وبه اصرارهايش براى خريد اهميت ندادم چرا كه  يك جاى كار

 

ايراد  داشت اين بار هم سفران نيز اصرار كردند كه بخرم وچرا امتناع مى كنم باز هم اعتنايى

 

نكردم وبا لبخند سر بحث را عوض كردم اما واى از مسافرين بى نوا كه خبر از هيچ نداشتند

 

وبا شوق واشتياق خريد مى كردند واز قيمت ها راضى بودند وقتى دوباره به شهر وخانه ى

 

خود بازگشتم به دليلى قصد خريد گوشى تلفن را كردم وبر حسب اتفاق ، با  تلفنى  كه در شهر

 

مرزى ديده بودم وقيمت گرفته بودم روبه رو شدم تك گوشى كه مرد فروشنده هفتاد هزار

 

تومان قيمت داده بود وحاضر نبود تخفيفى بدهد ومدام نام كشور سازنده را يادآور مى شد حالا

 

با قيمت پنجاه وپنج هزارتومان مى ديدم آن هم در رنگ ها وطرح هاى مختلف والبته با

 

ضمانت نامه وكلى خدمات پس از فروش !

 

شما اگر جاى من بوديد آيا همان تلفن را در آن شهر دورافتاده  وبدون هيچ ضمانت وخدمات

 

مى خريديد؟

 

واقعا چرا مردم ما بايد تا اين حد ساده باشند وتاوان سادگى خود را بپردازند آيا مسافرت به

 

شهر هاى مرزى بايد چنين باشد ؟ كه مسافر بى خبر از قيمت ها مدام خريد كند ومانند سفر

 

اول من دل خوش قيمت هاى كاذب باشد ! من كه با چندين بار سفر به چنين شهرهايى تجربه

 

بدست آوردم وديگر گول وفريب اجناس بازار مشترك را نمى خورم اما شايد ديگران مثل من

 

توانايى  سفر به چنين شهرهايى را نداشته  باشند وهر آن چه را كه در دفعه ى اول خوب

 

وارزان مى بينند مى خرند وباريى اضافه به شهر خود بر مى گردانند .

 

به نظر من دولت بايد فكر ى براى اين شهرها بكند تا فروشنده ها به اسم خارجى بودن جنس

 

ونبودن گمرك وارزانى قيمت ها ، اجناس تقلبى خود را به مسافرين بى خبر از همه جا قالب

 

نكنند . آيا ارگان يا سازمانى نيست ؟ كه بر كيفيت اصلى ويا تقلبى بودن اجناس نظارت داشته

 

باشد كه فروشنده ها اين چنين بى مهابات قيمت بدهند واجناس تقلبى خود  را به اسم اصل

 

بفروشند !

 

حال شما خواننده عزيز كه تعطيلات تابستان را پيش رو داريد اميدوارم با آگاهى كامل سفر

 

كنيد وگول قيمت هاى كاذب بعضى از اجناس شهرها را نخوريد ومطمئن باشيد كه هر ارزانى

 

بى علت نيست.

 

 

بر گرفته شده از مقاله ی خودم در روزنامه ی همشهری

نویسنده: سارا ׀ تاریخ: چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 

 

 

 

 

انسانيت در كجاست ؟

 

 

در پياده رويی باريك وبين جمعی شلوغ در حال حركت بودم چون قصد خريد از پاساژيی

 

 بزرگ ومعروف داشتم مجبور بودم جمع شلوغ حاضر در جلو وعقب را تحمل كنم تا به در

 

ورودی پاساژ برسم با آن كه پياده رو باريك بود اماباز باغچه هايی به عرض يك موزائيك  در

 

امتداد كنار جوی آب موازی با پياده رو كشيده شده بود وحصار اين باغچه ها ميله های فانتزی

 

فرفروژه قرار داشت تا عابرين وارد حريم باغچه ها نشوند نگاه در امتداد خط باغچه ها بود

 

كه به ناگاه با ديدن قطرات خون روی زمين كنار باغچه متعجب ايستادم وتازه منشأء قطرات

 

خون  را از پای پسر بچه ای ديدم مادر او سعی داشت با دستمال از خونريزی جلوگيری كند

 

دستپاچه وبه تندی بسته ای دستمال جيبی خود را از كيفم خارج كردم وآن را به طرف آن ها

 

گرفتم وعلت خونريزی را پرسيدم مادر پريشان با گرفتن دستمال های تازه وتميز ، به ميله ی

 

سربريده باغچه اشاره كرد وگفت : «پای پسرم به اين ميله گرفت وپاره شد » دلم آشوب شد

 

طفلی پسر بچه از درد گريه وناله می كرد او هم حسابی ترسيده بود آن همه خون ترس هم

 

داشت روبه مادراو كردم وگفتم: « پس چرا تأمل می كنيد اين خونريزی خطر دارد بهتراست

 

هر چه زودتر به درمانگاه يا بيمارستان نزديكی ببريد» او كه سعی داشت بر خود مسلط باشد

 

بيان كرد كه منتظر آمدن همسرش است دوباره به ميله ی سر بريده نگاه كردم اين اتفاق ممكن

 

بود برای هر يك از عابرين در حال عبور بيافتد پس چرا كسی فكری وكاری نمی كرد خواستم

 

به مادر پسر بچه بگويم كه به صاحب مغازه روبه روی باغچه اعتراض كند كه باعث اين

 

حادثه شده بود كه با توقف ماشين متوجه شدم پدر بچه از راه رسيد است او به تندی پسرش را

 

در آغوش گرفت وسوار ماشين كرد با ناراحتی شاهد رفتن آن ها بودم وبعد نگاهم به روی

 

خونريزی ريخته شده بر زمين خيره ماند با عصبانيت روبه مغازه دار چرخيدم كه با

 

خونسردی شاهد ايستاده بود باديدن نگاه پر از خشم من بی تفاوت به داخل مغازه اش باز گشت

 

چه می توانستم بگويم كه اگر حرفی می زدم جزء بی اعتنايی چيزی در جواب دريافت نمی

 

كردم متأثر از ديدن آن صحنه دوباره در بين عابرين به سمت در  ورودی پاساژ حركت كردم

 

در حالی كه ذهنم هنوز نگران پسر بچه بود واقعا جای پرسش داشت چه كسي مسئول بود؟

 

فرد مغازه دار كه ميله ی ناقص حفاظ باغچه را تعمير نكرده بود يا دقت نكردن ومراقب

 

نبودن عابرين؟

 

چقدر خوب می شودهمان طور كه ما به فكر سلامتی خود هستيم به فكر ديگران نيز باشيم وبه

 

همان مقدار كه از دستمان بر می آيد گام برداريم به هر حال ، در نهايت انسانيت مهمترين اصل

 

است كه بعضی ها فراموش كرده اند

 

                                        «متأسفانه » 

 

برگرفته از مقاله خودم از روزنامه ایران

 

 

 

 

 

نویسنده: سارا ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

نیایش

 

 

 

يك سال گذشت وچهار فصل . . . !

 

 يك سال گذشت ، هر چه كردم ديدي وهر چه بخشيدي وعفو كردي

 

نديدم .

 

خداي من يك سال گذشت وچهار فصل ، هراسان شدم پناهم دادي ،

 

بيمار شدم شفايم دادي ، آرامش وامنيت كه رسيد ، طبيب وپناه را از ياد

 

بردم .

 

خداي من  پي تقديري نيكو ، پرسان گشتم ، شب قدر مرا خواندي بر سر

 

خواني پراز عشق ومعرفت تا طلوع فجر گريستم ودستان ملتمسم به

 

آسمان بلند بود ، قلم رحمتت بر صحيفه بي تقديرم خواست كه بنگارد

 

تقدير نيكويي را ، هيهات !

 

با آفتاب فردايش تقدير ديگري را جستجو كردم وبار ديگر آرزوي خيسم

 

خشكيد وبر باد رفت .

 

خداي من هر روز بر سجده عبادت  به رسم عادت زانو مي زدم كه

 

ذكر تو گويم ، پيشاني بندگي بر تربت آن نازنين مي نهادم وبندگي

 

هزاران معبود ديگر مي كردم ولحظه لحظه اش معبود يگانه را از ياد

مي بردم

 

خداي من سال ها گذشت هر چه كه كردم ديدي وهر چه بخشيدي وعفو

 

كردي نديدم

 

چگونه است كه همچنان دوستم داري وبه محبت مي خواني ام ؟

 

چگونه است كه هر گز ، هرگز از تو نااميد نمي گردم ؟

 

اين چه رسم خدايي است !

 

خداي من به سوي تو مي آيم با حسرت سال هاي از رفته وبه اميد سال

 

هاي پيش رو

 

خدايا بندگي مرا بپذير و التماس مرا بشنو وآرزويم را بر آورده كن

 

چه مبارك تقديري !

 

 

 

نویسنده: سارا ׀ تاریخ: چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to ashkyakhi32.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس